حال و حوصله ی هیچی رو
ندارم .فقط منتظرم زمان بگذره ک برسم ب تکلیف...
-----------------------------------
ابجیم زایمان کرد.چقد این نوه واسم
عزیزه
بوی امید و زندگی میده.انشالله پا قدمش خیر باشه...
ازاونجاییک کسی نمیتونه پیش اجیم بمونه،پیشنهاد دادم ک خودم شپ بمونم بیمارستان.
ب اجیم گفتم من سرباز چریکیم.و شما فرمانده
فقط بگو چیکار کنم ،واست انجام میدم
بنا ب دلایلی نشد بعد ازبیمارستان ،خونش بمونم
اس داد گفت سرباز فراری 
دامادمون،اجیم چقد ناراحت شدن ازاینک دیگ
کسی کمک حالشون نیس.
مامانم گفت منک نمیتونم کار کنم.راست میگ خود مامانم 2نفر
میخواد ک کاراشو انجام بدن.
خلاصه دیگ من برگشتم!
مامانم منو برد ی گوشه،گف خجالت نکشی
پولاتو نبری.حتما ببرشون
اما من دوس ندارم ببرم.حالا قسمتی رو دادن
بقیه رو قراره واسم بسندن
------------
هدی اومد اونجا .مامانم اندازه من شام درست
کرده بود.هدی میگفت بعدازشام میام
منم گفتم بیا بامن شام بخور.
رفته بود سالاد درست کنه.
دیگ چون ی دفه ای شد اومدنش
پذیراییم افتضاح بود.فداش بشم اصلا
نذاشت حتی ی لحظه حس کنم ک خوپ پذیرایش نکردم
و میشناسمش ک ادمی نیس ک تشریفاتی باشه
دقیقا مث خودم.
اونجا چندتا گربه بودن ،نذاشتن راحت باشیم
توی محوطه ی بیمارستان نشستیم
مامانم مث همیشه مجهز.
چایی و غذاش ...کلا کامل بود
چقد من مامان گرده گردومو دوس دارم.
پیش اجیم ک بودم توی 72ساعت همش6 ساعت خواپیدم
یعنی بیمارستان همش چند مین رو صندلی خواپیدم.
ن جا خوپ بود و ن اساسا خودم راحت بودم.
خونه اجی ک رسیدم.اول اجیمو سرجاش خواپوندم
مستقیم رفتم اشپزخونه.نهار درست کردم.اجیم ی کم خورد
بعد از غذا با فاصله ی چند مین ،اجیمو بردم حموم.
با لباسای بیرونی ک تنم بودن،حمومش دادم
زخمشو باز کردم.
بعدازاجی هم رفتم حموم،بعد نمازخوندم
چند روز اصلا راحت نپودم بخاطر نمازم
بعد ازنماز دیگ نا نداشتم نهاربذارم
ک خواهر زده ام فداش بشم زحمتشو کشید
بعد هم خواپیدم.یک ساعت و نیم!
دیگ شپ برگشتیم.
همه فکرم پیش اجیمه.اخه از دست هرکسی غذا نمیخوره
وسواسه بیخودی داره
نشد من بمونم.دیگ گشنش موند!
بچه رو مامانم با دامادمون شستنش.
با اون مراسمای خودشون...
مرتپ ب اجیم میزنگم ک سفارش کنم
غذا بخوره و علکی حرص نخوره ک حتما خونه
تمیز باشه و دخترشو اذیت کنه...
خواهر زاده هام بیشتر واسه موندنم شاد بودن تا بدنیا اومدن داداش جدید!
---------------------------------------
کاشکی زودتر اوضاع خونه نرمام شه
منم ازاین استرسا راحت شم.
دیروز صبح هم کارت ملی هوشمندم اومد
با پاپا و داداشم رفتیم
چون داداشم هم کارتش بامن اومد.
---------------------------------------------------
جشن بله برون دخت عمه بود
فداش بشم چقد تغییر کرده بود
وقتی وارد شدیم مستقیم رفتم تپریک گفتم
بهش گفتم ماه شدی.واقعا هم ماه بود
مپارکش باشه.خیلی واسش خوشحالم،خیلی
سفید بخت بشه الهی.
عروسیشو دوس داره قپل محرم بگیرن.
معلوم نیس.اگ بعد ازمحرم بشه عالیه
ک بتونم خرید کنم.
چون علاوه بر بدهیم،احتمالا دانشجو بشم
دانشجو هم خرج داره دیگ.خخخ
هرچند پاپام قسمتی از خریدای دانشجه شدنم رو داد
چون میگ تو صد درصد قپولی
ولی من دادم ب بدهی هام.
خدابزرگه تا دانشجو بشم.همه چی جور میشه!
تازشم کلی نذر دارم ،کلی هم باید ازشرمندگی دربیام
از هرکسی ک شده حتی با یک حرف ،انگیزه امو قوی کرده،دیگ
اوناییک چند ماه پا ب پای من حرکت کردن ک جای خود دارن.....
ظهر ک بیدار شدم احتمالا ی دستی ب سرو وضع اتاق و کمدم
و لباسام میکشم.
-----------------------------
منتظرم تولدم بشه ببینم ک دقیق ساعت 12 تپریک میگه.
بخصوص اق ،منتظرم ببینم دقیق 12میگه.چون اون میدونه
گ چقد واسم مهمه.اگ واسه خودم و خواسته هام ارزش قائله،ب ساعتش توجه میکنه ک دقیق تنظیم کنه
هرچند میدونم ک چیزی ک میخوام نمیشه.
---------------------------------
دردی ک انسان رو ب سکوت وا میدارد
بسیار سنگین تراز دردیست ک انسان رو
ب فریاد وا میدارد........!
و انسانها فقط ب فریاد هم میرسند،
ن ب سکوت هم.........!
"فروغ فرحزاد"